بارما - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 22:43
چای را دمxa0 میزنم تا بیاییxa0 انگار نه انگار اتفاقی افتاده کتابم را فرستادم انتشارات اخوان .برای چاپ .تا به حال راضی نبودم به چاپ کتاب چون نگاه نقاش با نگاه به متن متفاوت است نقاش با نویسنده دو نگاه متفاوت دارند .میدونمxa0 چیزهایی را که می کشم از نوشتن هام قوی تره ...اما حسی عجب به چاپ کتاب دارم شه...
سه روز پیش چهارصد نهنگ با هم به ساحل گریختند - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 22:43
سه روز پیش چهارصد نهنگ با هم به ساحل گریختند سوی مرگxa0هیچ کسی تعجب نکردxa0. امید در سالهای جوانی نمیگذاشت جانِ خودم را بگیرم مثل آدمهایی که در تابلویِ نقاشیام کلیشهای وسط جادهxa0باxa0چمدانهاشان ایستادهاند و شک ندارند جاده را تا آخر تا آنجا که خورشیدش در حال غروب است ادامه میدهند نمیتوانستیم ادامه ن...
تولدی از نو نمایشگاه نقاشی - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 22:43
لباس شکری رنگی را از قبل آماده کرده بودم یکی از بچه ها روسری م را زیبا دور گردنم بست . روی صندلی نشسته بودم از هفته قبل وقت گرفته بودم زن گفت مثل عروس ها شدی من که عادت به آرایش نداشتم همیشه یک رژه لب میزنم و ریمل . می ترسیدم ...خواسته بودم ساده ساده باشم . کارتها را خودم طراحی کردم بچه ها وxa0 همسر...
فال حافظ - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 22:43
اینبار حواست به من باشد ...میدانم هزار نفر را پیچانده ای حافظ ...چشمم را می بندم نیت می کنم .به نام او به نام فراموش کردن نامی که دیگر نیست کسی که هیچ وقت نبوده و نیست ...نیت میکنم برای فراموش کردن راهی بر خیال ...یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور... حافظ فقط تو به من نخندیده بودی که ....
سلام به ماه - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 22:43
تمام پنجره ها را بسته بود آن که به او یاس سفید می گفت . تمام آن شب مست بود صنوبر پشت پنجره های بسته . تمام این شب هاxa0 پاک شده بود و معصومxa0 و زیر نگاهxa0 دوستی به پنحره ها چشم دوخته بود. ..تمام این شب ها زندگی پشت پنجره حفته بود...یکی گفت: شب ،سکوت ،گناه .دیگری نوشت :شب ،سکوت و من. (وقتی قصه می خ...
شیخ - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 22:43
بسکه پرسان پرسان می رود گم کرده ای ، عزیزی دارد :پرسان پرسان بسیار گردیده،پاسخی ولی نشنیده : دل برنمی کند هزگز! xa0 xa0 xa0 از سخنان دوست بزرگوارxa0 سهیلا...که از دوستش که ازxa0xa0شیخی نقل قول می کرد دوستش هم از دوستی
هی فلانی من شاعر نیستم - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 22:43
کمیxa0 عشق /کمی فلسفه / و دستهایی که می نویسند/ روزی از کنارم عبور کرد مردی که به لب سرودی می خواند /با دستانی کهxa0 دشتی از مهربانی می کاشت /نمی دانست من قیافه اصیل ترین زنان دزد را دارم /با اینکه هنوزززززکسی را از کسی ندزدیده ام. xa0
شاعرش را نمی شناسم - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 22:43
من اگر بمیرم دلم فقطxa0 دلم برایت تنگ می شود اگر روزی مردمxa0 به رسم قیبله ام تاتارها با خودت سنگی بیار و تمام معشوقه هایمxa0را بکش
لحظه های خوش زندگی - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 22:43
نقاشی می تواند آدم را به هر جا که دوست دارد ببرد .حس هایمان را ، لحظه ای از زندگی مان را ، خاطره های زیبایی مان را ،امید و حس های نابی که تا به حال در خود نگه داشتیم راxa0 تبدیل به نقاشی کرده ام ...تا بماندبرای همیشه xa0
دومین نمایشگاه اثیره - تاریخ: 1395/12/2 ساعت: 22:43
نمایشگاه نقاشی در بام تهران از همین جمعه نمایشگاه نقاشی اثیره برپاست پذیرایی با موزیک آرام .شیریین و کیک و نسکافهxa0 استادان خوب و مهربان و روشنفکر بی حاشیه ام ...هم کلاسی ها و هنرحویان دانشگاه تهران بچه های دیروز که امروز خودشان استاد در رشته های مختلف هنرهستند. در این نمایشگاه خودم نیستمxa0از روز ...
.زنی سیاه پوش در قاب عکس مرده است - تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 14:45
همیشه آنجا بود سیاه و سفید دل داده بود به دیوار وقتی نور چلچراع های خانه روی چشمانش می افتاد با ابهت می شد. سیاه پوشیدیم روز به روز ، هفته به هفته ، چهلم به چهلم ، سال به سال سیاه شدیم سیاه!پشت سرهم سیاه پوشیدیم . سیاه شدیم توی لباسهای سیاه...یک لکه شدیم توی دل دیوار .توی اینه . توی چشماش. آدم وقتی ...
اعتبار - تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 14:45
یک: xa0نقاشی دارم . روی دیوار اتاق خوابم زدم . درست جایی که توی چشم باشد به دیوار با میخ زدم. .نقاشی یک دختر است که به طرز دلفریبی دراز کشیده است زنی دلفریب در ملافه ها قرمز رنگ .xa0زن غمگینی است که دلم برایش می سوزد. شبها، 2 نیمه شب به بعد، یعنی درست همان وقتهایی که من خودم هم دقیقا نمی دانم خوابم ...
بعد از چند روز مهمانی - تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 14:45
.یک . وقتی سرم درد دارد .درد یاد آوری می کند وارث مادرانم هستم.xa0 دوروز درد کشیدم. قرص خوردم. آب خوردم آب میوه خوردم یک روز چشمانم را با بندی مخصوص بستم .پرهیزxa0غذایی داشتم چای نوشیدم با لیمو و دارچین و زنجبیل یا زنجفیلxa0و پرده های اتاقم را بستم. سکوت سکوت سکوت . خواب دیدم. مامان با خودش نور آورد...
درخت گلابی شکوفه سیب نمیدهد. - تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 14:44
واقعا نمی دانم کِی و کجا کار خوبی انجام داده ام که آسمان xa0به من رحم کرد و به زیباترین شکلxa0 به من فهماند باید همه چیز را متوقف کنم. همه می دانند فهماندن به این جانور وحشیxa0، دیوانهxa0 و خودخواه و فرعون و متوهم (یعنی خودم) دشوار است. اما کار نشد ندارد. دریک لحظه اتفاق می افتد. و درست زمانی که خود...
کلید پشت در مانده - تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 14:44
زنی قد بلند با لباس سیاه رنگ بلندی که تا مچ پاهایش را پوشانده و نقشهای سیاه ظریفی دارد ایستاده. موهای مرتبش به رنگxa0طلایxa0خاکی است عجیبxa0تمایل دارد که روی شانه هایش پاشیده باشد. چیزی شبیه صندلهای باریک ساحلی پا کرده و لبخندی را که هیچ چیزی در آن نیست به من می زند.از نزدیک می توانم صورتش را دقیقتر...
عكس - تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 14:44
اثيره : اين عكس جديدهxa0 مال منxa0است ؟ -:بله اثيره:ميذاري توي وبلاگت -:بله xa0اثيره:قول ميدهي :- بلهxa0 من :تو را آنطور كه دوست داشتم تصوير سازي كردم و ساختم ...روي زخم هايت زخمي زدم تا تحمل دردت راحت تر باشداثيره اي مهربان اثیره : ...و تو؟ من: نقابهایمxa0 از چند جا شکسته ،xa0 از چند جا ترک خورده ،...
"نه وجود ندارد". - تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 14:44
هر جور که فکر میکنم زن زیبایی نبود. هیچکدام از قسمتهای صورت و بدنشxa0 آنطور که من واقعا می خواستم نبود. الان که اززن می نویسم احساس کسی را دارم که جسد یخ زده ای راxa0نگاهxa0xa0می کنم. زنی سرد و یخ با پوستی روشن .xa0هیچ شباهت به زنان نقاشی اش نداشت . انتومی بدنش شاید یک روز شبیه xa0این تابلوها بود به...
مهره - تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 14:44
به بازار پرده فروشان در خیابان مولوی رفته بودیم . با خواهری که تازه ار فرنگ امده است . وارد معازه پرده فروشی شدیم خسته از دیدن راسته بازار پرده فر وشان خیابان مولوی .مرد گفت: منتظرتان بودم .گفتم منتظر ما ؟مرد رو به پارچه های زیبای پشت سرش کرد و چند طاقه به ما نشان داد به او گفتم خواهرم خرید ار پرده ...
نوشتن - تاریخ: 1395/9/4 ساعت: 14:44
نوشتن خود زندگیست. همان زندگی کردن است. و یا گفتیم از احساس بنویس و نه احساساتی. یا گفتیم اغراق نکن و ادا در نیاور، همان باش که هستی، آنوقت پیش پا افتاده هایت می شود خواندنی ترین ها.دلتنگ می شوم. اصلا نفهمیدم چطور گذشت. مثل همه وقتهایی که نمی فهمم چطور گذشت. این دیگر نوبر است که دل به کلمه های آدمها...
دیشب خواب دیدم - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 4:14
روستای سفلا و علیاxa0 بی آب است. خواب دیدم مردم ده اب رودخانه را به طرف باع کشیده اند تا باغ را آب بدهندو همه از رودخانه اب آورده اند...خواب دیدم روستا تشنه است . درختان باغ تشنه اند...درخت خرمالو درخت ازگیل درختان نارنح درختان آلبالو ...بوته های گوجه فرنگی سبزی هایxa0خوردن. کدو حلوایی ها ..دیشب خوا...