من عاشق دامن ها و دستمال گردن هام هستم . - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 22:39
نقاش را چه به زندگی نقاش گنج خانه اش می نشیند و به دنیای اسپاتاکوسی های سوریالی اش فکر می کند. و من به خودم خیره ام به درون تهی این لحظه های شلنگ اندازانه زندگی به بوم خالی غمگینم ...و لاشه ای این نقاش را میتوان از لابه لای نقاشی هایش جست از درزهای دهان های خونین وا رفته و یا سالها بعد از بوی گندابه...
زنی در آینه - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 22:39
صدای پاشنه کفش هایم پیجیده در اتاقها ...دویدن ها و درد پاشنه پا...صدای آمدن پاییز و رفتن تابستان ...صدای من که با ناله می گویم درد دارم...xa0 به چشمانم نگاه می کند و می گوید درد شما جسمی نیست ...می گویم پاییز که بیاید حالم خوب می شود بهxa0 کقش های پاشنه بلندxa0م نگاه میکنم مانتوی سفید و موهای شرابی ...
يك روز كه حالم خوب بود برايت مي نويسم - تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 22:39
يك روز كه شاد بودم برايت مي نويسمxa0 يك روز كه حالم خوب بود برايت مي نويسم يك روز كه مثل اين روزها نبودم برايت مي نويسمxa0 چه روزهاي سختي xa0را ورق زده ام .... ورق بزنيد! +xa0نوشته شده در xa0چهارشنبه هشتم شهریور ۱۳۹۶ساعتxa0xa0 توسطxa0اثیرهxa0 |xa0
به می عمارت دل کن که در این جهان خراب برسرآن است که از خاک ما بسازد خشت (حضرت حافظ) - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:47
مهم نیست چقدرخسته ای به خودت برس ! مهم نیست که چقدر بدی دیدی تو...به عشق ورزیدن و مهربون بودن ادامه بده ! مهم نیست که چقدر سرت شلوعه ،وعده غذاییتو سروقت بخور ! مهم نیست که چقدر حسته ای ،قبل از خواب یک ربع کتاب بخوان مهم نیست اوضاعت خوب نیست امید را از دست نده تلاش کن بخندی مهم نیست که چقدر زندگی سخت...
من کجا خوابم برد!؟ - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:47
خوابم بردشب دير خوابيدم و خوابم بردخوابم برد ودير رسيدم و از كل دنيابه جزچند نخ سيگار ويك زير سيگاري پُر وچند خط شعر وديوانگي عاقلانه ودستان رنگيچيزي به من نرسيدخوابم برد ودير رسيدم وهمين هاكل دنيايم شدهمين هايي كهبا كل دنيا عوض نخواهم كرد +xa0نوشته شده در xa0دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۶ساعتxa0xa0 توسطxa0ا...
ماه - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:47
من عادت کردم هر روز به صحفه گوشی م نگاه كنم و به تو سلام بدهم قبل از اینکه چشمهایم کاملا باز شود.من عادت کردم برای تو روز خوب آرزو کنم یواشکی صحفه ات را باز کنم به تو نگاه کنم .به پروفایلی بدون عکس . پنجره های بسته ...xa0من عادت کردم +xa0نوشته شده در xa0چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعتxa0xa0 توسطxa0اث...
دورت بگردم - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:47
لال شدم چرا برایت ننوشتم دورت بگردم . اتفاقی بود که میشد در قصه های عاشقانهxa0روی دیوارهایxa0شهر آن را نوشت. چرا لال شدم تمام این سالها برایت ننوشتم . +xa0نوشته شده در xa0چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعتxa0xa0 توسطxa0اثیرهxa0 |xa0
نقاشی - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:47
یک کودکو آنهمه مداد های رنگیهیچ کاری هم که نکندورق هایش را برمی داردرنگ و وارنگ می کند +xa0نوشته شده در xa0پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۶ساعتxa0xa0 توسطxa0اثیرهxa0 |xa0
سلام آقای دکتر - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:47
امروز صبح وقتی از باشگاه ورزشی برگشتم روی کانتر آشپزخانه یک بسته بزرگی بود. پارسا بسته را از مرد جوانی که همراه دختر بچه ای بوده دریافت کرده ...بسته را باز کردم دو جعبه شیرینی از دمشق و جعبهxa0 دیگر گز کرمانی xa0ممنون از اینکه به یادم بودید. انشالله روی ماهتان را زیارت کنیم . انشالله عاقبت بخیر هستی...
اين گودال مرگ را چگونه پر كنم؟ - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:47
زني زيبا در درون من هر شب شراب مي نوشدهر شب در خيال رگش را ميزندو هر صبح دوباره زنده مي شود +xa0نوشته شده در xa0پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعتxa0xa0 توسطxa0اثیرهxa0 |xa0
وقتی حضور ندارد - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 7:47
پشت چراغ قرمزxa0سر چهار راه آتیه همه ایستاده ایم . xa0منxa0نام همهxa0 خیابان ها را فراموش کرده ام من اسم همه گلها را از یاد برده ام . من اسم همه کافه ها را.... دکترxa0دستگاه فشار خون را به بازوی راستمxa0 بست وxa0گفت یادت باشه تو باید به من سلام بدهی. گفتم بله ؟ گفت : این جا نوشته با دست اشاره میکرد ...
در مقام راست . با سدای سه تار ...ایرانیها در دربار عثمانی میخوانذن - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 6:55
هـم قمـر هم زهـره و هـم مشتـری در آسمــان آرزومـنـدنــد و مـی خـواهـنــد ســازی بشنـونـد یار یللی دوست یللی یللی یاالله یللی دوست یار یللی دوست یللی یللی یاالله یللی دوست نالـهی عــزال و شهنــاز و سـهگـاه و هـم بیــات راسـت از نیـریــز و شـایـد از حجــازی بشنـونـد یار یللی دوست یللی یللی یاالله
من خانه ام را پر از رنگ می کنم تا تو بیایی - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 6:55
نوشته های این وبلاگ ارزش هنریو ادبی نداردبرداشت از نوشته جایز نیستشغل :زن مطبخیمهارت ها : نقاشی روی بوم ، در و دیوار و کابینتمهارت ها :.دلبری ، دوست داشتن ، رفصیدن با خیال ،کمی سه تار ، کمی تار، کمی عقده ای ،متولد :سال مار /پیرزنبیمار: روان پریشکتاب :...در کتابخانه ملی ثبت شد!
اللهم لک الحمدُ حمد الشاکرین لک علی مصابهم - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 6:55
xa0xa0خدا را شکر صدایش را شنیده ام .تصویرش را دیده ام . خدا را شکر ...سه روز است که با هم حرف نزده ایم . ما همیشه سر چیزهای جزیی دعوایمان شده قبلا ها فکر می کردم سو تفاهم ساده است با گفتگو درست میشه همینطور هم بود اما بعد ها فهمیدیمxa0 ریشه در تربیت ،فرهنگ، نگاه ما به یک موضوع متفاوتxa0است. این بار ...
امامزاده روستا - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 6:55
خسته شدم از بس خبر هایxa0 ، تجاوز، اعدام،قتل و زندان شنيدم و خواندم.xa0سالها پیش به اثیره گفتم تو يه كتاب ندارى كه شاد باشه و حرف از زندگى روزمره بزنه. گفتم خودم كتاب دارم اما همه اش يا خاطرات زندانه يا دور از زندگى روزمره گی هاست ...اثیره برایم نوشت خاطراتت را جمع کن برای روزی که تو را بخوانند همین...
در خانه شمال عشق ضیافت دارد. - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 6:55
. من با درختان سپیدار جشن گرفتم به دخترم نوشتم برای خوب زندگی کردن باید سلامتی ارامش قلب و سفر بسیار کرد. زندگی در خانه شمال تحملی نیست . ساده زیستنxa0 در روستا به من کمک میکنه تا با فرهنگ مردم آشنا بشم به مردم بومی روستا نزدیکتر باشم من در این سالها یاد گرفتم فرهنگ های مختلف را بشناسم با آدمها گفتگ...
تنهایی - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 6:55
در تنهایی آنقدر فرو می روم فقط صدای نفس کشیدنم را می شنوم . صدای نفس کشیدنم . قهوه دم نزدم . صبح ها دیر از خواب بیدار می شوم . شب ها زود میخوابم . دستگاهی که روی نبضم بسته ام به من نشان میدهد دو ساعت خواب عمیق داشته ام . تنهایی غرق شدن در لحظه ای ست تو به آن می نگری . تنهایی! قهوه هم دم نزدم . موهای
پنجشنبه بود شمعی روشن کردم در وبلاگم تا نامت زنده بماند . - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 6:55
xa0از سفر شمال برگشتم .اهالی روستا بعد از برداشت محصول به ییلاق میروند در این فصل روستا خلوت تر از همیشه است . و فصل گرم سال را به ییلاق پناه می برند. من هم به روستا میروم . آدم وقتی دردش زیاد می شودد از خودش هم فرار می کند. می دانم وقتی آدم خسته می شود میرود.xa0 فرشته مرگ شبیه برادری یا شبیه فرزندی...
آرزو - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 20:03
دوازده ساله بودم . سه آرزو داشم.آرزو میکردم وقتی بزرگ می شوم زنیxa0 متین و موقر باشم با گردبندی مروارید با پیراهنیxa0 از جنس گیپورxa0و به لب هایم رژلب قرمز بزنمxa0.دومین آرزوxa0م دیدن کشور فرانسه و روی رودخانه سن سوار قایق شدن بود. دیدن کاخ ورسا و زیباهایش و عکس گرفتن از ایفل . سومین آرزوم بانویxa0ه...
ماه داره دق ميده ! - تاریخ: 1396/3/21 ساعت: 20:03
نوشته های این وبلاگ ارزش هنریو ادبی نداردبرداشت از نوشته جایز نیستعکس : منشغل :زن مطبخیمهارت ها : نقاشی روی بوم ، در و دیوار و کابینتمهارت ها :.دلبری ، دوست داشتن ، رفصیدن با خیال ،کمی سه تار ، کمی تار، کمی عقده ای ،متولد :سال مار /پیرزنبیمار: روان پریشکتاب : تولد یک اثیرهدر کتابخانه ملی ثبت شد!