دوازده ساله بودم . سه آرزو داشم.آرزو میکردم وقتی بزرگ می شوم زنی متین و موقر باشم با گردبندی مروارید با پیراهنی از جنس گیپور و به لب هایم رژلب قرمز بزنم .دومین آرزو م دیدن کشور فرانسه و روی رودخانه سن سوار قایق شدن بود. دیدن کاخ ورسا و زیباهایش و عکس گرفتن از ایفل . سومین آرزوم بانوی هنرمند و نویسنده شدن بود شاید چون دوست داشتم به آسمان نگاه کنم و حرکت ابرها را ببینم . همان روزها فکر می کردم آدم ها همه یک روز تبدیل به یک درخت می شوند.
مامان همان روزها داشت برام روی میزی یا رو تختی قلاب بافی می کرد .ای کاش مامان پشت میز گرد اشپزخانه نشسته بود و من به رنگ شرابی موهایش نگاه می کردم که چشمانش پشت عینک طبی پنهان شده و داشت با دقت قلاب بافی می کرد و پدر برای او از کارهای روزانه کارخانه حرف میزد و من به تماشای , قلاب بافی او به آرزوهایم فکر میکردم...ای کاش آرزوهایم را مثل دونه های مروارید ردیف می کردم به شاخه درختی آویزان...ای کاش هنوز بود...
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۶ساعت توسط اثیره |
برچسب:
نویسنده: سینا رستمی
تاريخ: يکشنبه
21 خرداد
1396 ساعت: 20:03