خیام
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 3:29
چون نیست ز هر چه هست جز باد بدست چون هست به هر چه هست نقصان و شکست انگار که هر چه هست در عالم نیست پندار که هر چه نیست در عالم هست . xa0
تذکره الاولیا
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 4:58
آب چشم خویشتن نگاهدار تا در اندرون تو دریایی شود چندانکه که دل را بجویی باز نیابی xa0 xa0 xa0
نمی دانم از کیست .(قطره های باران )
-
تاریخ: 1395/7/13 ساعت: 15:19
من و سیگاری روشن سینه ای پر از درد من و نبودن خیال برزخی مرگxa0نام xa0برزخی من و کمبود این احساس با دوپیک شراب ناب من و طبیعت و ذات زنی تنها من و نقاشی های زنگ روغن و امضای پای تابلوهام من و نبودنتxa0و کلمه ای اxa0xa0 یxa0xa0 کاxa0xa0xa0 ش من !دانای بی شعور می دانم تو نیستی بر نمی گردی اما روی کاغذه...
باغ بالکنی با تراسی از شمعدانی
-
تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 3:19
دلتنگ نبود ..اصلادل نبود...همه ای این سالها هذیان می گفت ....ومن فقطxa0 رهاشxa0کردم زیر افتاب ،توی تراس کنار گلدان هایم ..
تاتر
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 13:49
حقیقت آن چیزی نیست که نوشته می شود... آن چیزی است که سعی می شود پنهان بماند.
زخمه دل
-
تاریخ: 1395/7/9 ساعت: 13:49
دست ها
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 11:19
دستهای زیادی را طراحی کردم ...دستهای زیادی را نقش زدم .پیر ،جوانxa0، ذستهای مردان و زنان هنرمند ، کارگر، دستهای دختران کوچک ، دستهای زنان میان سال ،زنان و مردان پیانیست ..اما من دستهان تو را دوست دارم دستهای نوازشگر. وقتی غمگینم شانه هایم راxa0 نوازش می کند تا آرام بگیرم و بعد قصه ای را برایم بگوید:...
در سرزمین مجازی همه چیز و همه رویاهایم را کنترل می کنند!
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 2:56
پرشور
-
تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 2:56
حورا چراغ جادو را پیدا کرد عول چرا ع جادو گفت :اگر مرا آزاد کنید آرزوی هر کدامتان را برآورده می کنم. حورا به چشمان پسر نگاه کرد و گفت:"دلم می خواهد تا آخر دنیا عاشق هم باشیم ." پسر به دریا چشم دوخت گفت :"دلم می خواهد دنیا به آخر برسد .( نویسنده دیوید):
ای کاش به جای این همه کلمات فقط نوشته بودم . دوستت دارم!
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 18:39
"حرفxa0نزنم !xa0دیوانهxa0ای دلشاد هستم، از نظر دیگران پر از غلط و اشتباه، از دید خودم اما راضی و رها. به یک پذیرش رسیده ام باور کرده ام که من کامل نیستم، هیچوقت هم قرار نیست ... این را زمانی به خودم گفتم که . ولی بعدش،xa0حرف که می زدم غریبه بودم به نگاه مردم . اما حالا بعضی می بینم دارم از شنیدن صدا...
اتمسفر
-
تاریخ: 1395/7/6 ساعت: 18:39
xa0روی شانه ام میزندxa0آرام و مهربان فقط روی شانهام،و می گویدهی رفیق، خوبی؟ و من می ترسم از لمس انگشتهایش، ازمهری xa0که میپراکندxa0محبتی که میپراکنم. بعد دست میگذارد زیر چانهام، سرم را بالا می برد، توی چشمهایم خیره می شود و می گوید آرام بگیر رفیق؛ کسی کهxa0اجازه میدهد تا xa0دل چشمهایش را لمس کنم.xa0...
زندگی و مرگ
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 16:52
به مرگ فکر می کنم . به نزدیکی مرگ و زند گی به اینکه چقدر راحت به هم سلام میدهند.و از کنار هم عبور میکنند. وقتی منتظر تولدی همان لجظه خبری از مرگ بشنوی . کسی رو که تو بدنیا آوردی چقدر در زندگی عرق شده و تو چقدر به مرگ نزدیک شده ای . دخترم هر روز زیبا تر و زیباتر میشه و قد می کشد هر روز مثل درخت شکوقه...
پنجره را به رویم بسته است!لعنتی
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 21:45
اندوه برای هیچ!
-
تاریخ: 1395/7/2 ساعت: 16:21
گاهی وقت ها کارهای عجیبی می کنم مثل امروز انگشتم را تا ته حلقم فرو می برم . همش به خاطر هیچ ! دکتر گفت :" همیشه رنگش اینطوری ست ؟" جان جانان گفت : " نه ! دکتر" دکتر گفت : چرا این کار رو کردی؟ گفتم : از شما متنقرم. دکتر گفت : نیاز به دکتر روانشناس داری گفتم : به تو گ....اضافه نیامده چشم باز کردم توی ...
خیابان یکم دریان نو
-
تاریخ: 1395/7/1 ساعت: 15:52
سوار دوچرخه شده ام دست هایم فرمان دوچرخه را چسبیده اند باد به صورتم می خورد . پا روی رکاب میزدم .خاک به چشمم می رود. ذو طرف کوچه ردیفی از درختان چنار استxa0و برگ های زرد نارنجی قرمز سبزروی زمین ریخته .دوستم نسرین سوار دوچرخه است. نسرین و افسانه و سوسن سلام می کنند به انها نگاه می کنم و لبخند می زنم ...
عروسک ها فقط بلدند عشق بورزند و دیگرهیچ !
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 0:40
سونای
-
تاریخ: 1395/6/31 ساعت: 0:40
سونای شبی از سال است که به اصطلاح به آن اعتدال پاییزی گفته می شود شبی که روز و شب برابر می شوند و ماه کامل می شود. شب آخر تابستان .روز عشق در آذربایجان .در این شب خاص ماه و خورشید در زاویه 180 درجه قرار گرفته در هنگام غروب کاملا بر روی هم قرار می گیرند. البته این دیدار خیلی به سرعت اتفاق می افتد و ز...
من از پایان ...
-
تاریخ: 1395/6/30 ساعت: 4:45
من از پایان دنیا حرف می زنم از سیاهی اشکال از شکل درهم اشیا من از پایان دنیا حرف می زنم از یخ از دیوار از معاره های قفل فروشی من از دنیای دیگر حرف می زنم از دنیای غیر قابل تصور من از نبودن تو حرف می زنم من از نبودنxa0 تو حرف می زنم من از نبودن تو حرف می زنم من از نبودن تو ... اما تو همجنان چشمات را ...
فشار قبر
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 1:58
واقعیت اتاق کوچکی بود شبیه روح که به جسم فشار می آورد xa0
نیمه دوم زندگی
-
تاریخ: 1395/6/29 ساعت: 1:58
دکتر برایم دو شماره عینک داد . قراره با عینک جدیدم با دقت جهان را ببینم . امروز پارچه های قدیمی را آز چمدان در آوردمxa0 میحوام پیراهنی زیبا برای خودم بدوزم . میخوام لدت ببرم از شعر رقص از بودنم . ..هر روز هزار بار خود را در آیینه ببینم . بخندم و بازی کنم . آه و افسوس از من دور باشه دیگه غرغر نمی کنم...