سوار دوچرخه شده ام دست هایم فرمان دوچرخه را چسبیده اند باد به صورتم می خورد . پا روی رکاب میزدم .خاک به چشمم می رود. ذو طرف کوچه ردیفی از درختان چنار است و برگ های زرد نارنجی قرمز سبزروی زمین ریخته .دوستم نسرین سوار دوچرخه است. نسرین و افسانه و سوسن سلام می کنند به انها نگاه می کنم و لبخند می زنم .موهای خرمایی بلندم را از پشت سر بسته ام شلوار جین پیراهنی چهارخانه کفش های کتانی چینی سفید رنگ پوشیدم . آن روزها حجاب اجباری نشده بود نوجوان بودم و در حال بلوغ. مادرم همیشه نگران است .زیر پیراهن دگمه دارم و شلوارم کتابی گذاشتم کتاب درسی نیست باید بخوانم. مادرم نباید بفهمد کتابی به خانه می برم . از صدای سلام بچه ها گنجشک ها ااز روی شاخه ها پرواز میکنند.
خیابان های دریان نو/ ستارخان