اثیره

متن مرتبط با «اتاق چت روم ها» در سایت اثیره نوشته شده است

گزارشی از زندگی در سایه ها

  • نیلوبلاگ

    زندگی در سایه ها در این مقاله تلاش کرده‌ایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «زندگی در سایه ها» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. این روزها زندگی می گذردسخت می گذردهیچ کس نمی داند چقدر سخت می گذردزن بودن همینطور استبگذار بگویند افسرده امآدمی گاهی افسرده می شودهیچ کس نمی داند چه رنجی می کشیمآدمی که آگاه است حساستر است رنج به...

    ادامه مطلب
  • زندگی در سایه ها

  • نیلوبلاگ

    این روزها زندگی می گذردسخت می گذردهیچ کس نمی داند چقدر سخت می گذردزن بودن همینطور استبگذار بگویند افسرده امآدمی گاهی افسرده می شودهیچ کس نمی داند چه رنجی می کشیمآدمی که آگاه است حساستر است رنج بهای اگاهیست بخوانید...

    ادامه مطلب
  • قصه های تمام -ناتمام

  • نیلوبلاگ

    دیروز اندکی زندگی را بو کشیدم ؛درختان پرتقال لیمو نارنگی نارنج آن گوشه ی باغ ،از داخل دوربینم تماشامی کردم روی شاخه ی چند نارنج مانده یادآور زمستانی که گذشت درختانیکه که به بار نشست . اندیشه ای شیرینی و ملاسی و ترشی هر کدام از میوه ها در دهانم مضاعف شد . و درخت انار وحشی که بارش روی شاخه پوسیده .مثل داستان ما آدم ها حقیت زندگی مانرا به ندرت تمام می کنیم و به انتها نرسیده ،خود به پایان می رسیم ...برخی بدون مرگ ثمربخش را تجربه کنند ...درست مثل انارهای وحشی ا پوسیده. روی شاخه آویزان سرنوشت نیمه در قاب دوربین زندگی ....بعضی مثل پرتقال و نارنگی و نارنج ، به کمال رسیدند .دنیا پر است از قصه های ناتمام و حادثه های عقیم مانده ی بسیاری که پابه ماه و هیجان مند در شکم روح مان دست و پا می زنند و شوق رسید...

    ادامه مطلب
  • حسرت ها

  • نیلوبلاگ

    در تهران بدنیا آمدمدر هفت سالگی به مدرسه رفتمدر خانواده ای پر جمعیت  و شلوغ بزرگ شدمدر یازده سالگی شعر گفتمبا انقلاب بزرگ شدمدروغ نگفتم ،دروغ شنیدمبه بچه های حلبی آباد کتاب بخشیدمدر نوزده سالگی وارد دانشگاه شدم در جنگ از رفتن بعضی ها گریه کردم با آمدن  - برخی شاد شدم در تمام این سالها از جدایی و حسرت  نوشتمدر تمام عمر عاشقی کردم بخوانید...

    ادامه مطلب
  • روزهای عجیب

  • نیلوبلاگ

    در ضرب المثلی ترکی مثلی هست ک ه معادل فارسی اش این است که گربه فقط تا سر کوچه می تواهد چهار نعل بتازد. و این حکایت این روزهای من است که از پشت بام بالاتر و از حیاط جلوتر نمی روم . برنامه سفری به خارج...

    ادامه مطلب
  • برای دوستی که با بهار آمد با بهار رفت....بهاری بود

  • نیلوبلاگ

    نماندیتا پنجره را به روی ماه باز کنیتو نیستیو دیگر فرقی نمیکندخانه ای باشد پنجره ای رو به آسمان باز شودتو رفته ای همه جا دیوار استوبهاری که برای ما خزان شدبعد از تو هر بهار...

    ادامه مطلب
  • آخرین چهارشنبه

  • نیلوبلاگ

    ای کاش بهانه های دلنشینی برای نوشتن داشتم ...چقدر بد است که شعری از عطار می خوانیو حس میکنی همین دیشب سروده شده ...پایان سال است چی بنویسم از سالی که گذشت سال پیش همین روزها انگشتم شکست وقتی اتاق عم...

    ادامه مطلب
  • در سرزمین بی قراری ها سلام

  • نیلوبلاگ

    دلتنگی در من پرسه می زند . ماه من تاریک است درختان هم در زمستان کز می کنند آسمان هم تاریک است مردی که در خیابان ساز می زند غمگین است. از وقتی شادی رفته است شهر تاریک است....

    ادامه مطلب
  • آخر چگونه عشق را نهان مي كنند به گور

  • نیلوبلاگ

    روی استخوان های تن م اسم هایی هست گفتن ش مثل یادگاری نوشتن است زیر استخوان جمجمه ام اسمی است نباید گفته شود گوش شنوایی نیست استخوان هایم ترک برداشته است . صدای آمدنم را شنیده ای ؟ صدای رفتنم را ؟ گفتن...

    ادامه مطلب
  • من زني هستم آزاد در فطرتم حيا نهاده شده

  • نیلوبلاگ

    امامزاده ای در ده ونک . دوربین را درآورداز آینه کاری توی امامزاده عکس گرفت اثيره هزار تکه شده بود توی آینه ها.... آقای مهندس ی خانومی اومده برای زیارت میخواد بره امامزاده من گفتم از شما اجاره بگیرم . مهندس برمی گرده به زن نگاه می کند راه را برای زن باز می کند و میگه خانم امامزاده در حال مرمت است بفرمایید. زن در امامزاده احساس امنیت و آرامش دارد. امامزاده حلوت است رنگها را بست به دستش . این جایزه زن بود که امروز نه اشکی ریخت، نه سیگاری گیراند،نه دودی بلعید. دل تنگ بود سلامی فرستاد. چشمهایش خندید. جواب سلام ش رسید ...کفشهایش را با همان دستی گرفت که چهار بند رنگی پیچیده بود دور مچش. کفشهایش را درآورد."حالا داشت نذر میکرد این بار که بیاید به او بگوید دیوانه من عاشق پيامبر و باران م ....

    ادامه مطلب
  • پنجره ها مقصرند

  • نیلوبلاگ

    دلتنگ آسمان آبي كه مي شوم پنجره را باز مي كنم رو به آسمان ،ستاره ها، براي سكوت ماه ...ميدانم از اين پنجره فقط مي توانم گوشه اي كوچكي از آسمان را داشته باشم ...راه ديگري را بلد نيستم من از اين پنجره راضي نيستم ... +نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۶ساعت&nbsp توسطاثیره ...

    ادامه مطلب
  • گل ها هم بر مزارش گریه می کنند .

  • نیلوبلاگ

    مادرم این روزها خیلی در اندیشه توام .در اندیشه دستهاینیک ونیکوکارت که با عشقی بزرگ برای دخترهایت در روز عاشورا قیمه پلو می پختی تا بچه هایت قیمه پلوی نذری دوست داشتند .اونسالها شروع به پختن قیمه پلو کردی بعد مقدارش زیاد و زیاد شد دوستانت به کمکت میامدند از شب قبل همه کارها را می کردی به نیت دخترانت که همیشه چشم به راه غذای هییت بودند و هییتی نبودند... مامان دیشب کارناوال به اصطلاح عزا...

    ادامه مطلب
  • شب ها ضیافتی است این جا

  • نیلوبلاگ

    دوستی و گریستن در ضیافت بوم هاست .و کارگاهی در دل خانه ات که در آن رنگها میرقصند و شب ها نقاشی هایت از روی بوم بیرون می ریزند همدیگر را می بوسند دوستی در تابلوهایم شکل زنی است با لباس خواب قرمز با موهای شرابی .زنی که می گرید گاه پنجه می کشد روی پارچه های بوم دوستی در اینجا شکل گربه ایست مهربان رقصنده ای روی لبه نازک زوارش و پایین نیافتادن از لبه بوم که رفاقت نام دارد. +نوشته شده در شنبه یکم مهر ۱۳۹۶ساعت  توسطاثیره | ...

    ادامه مطلب
  • من عاشق دامن ها و دستمال گردن هام هستم .

  • نیلوبلاگ

    نقاش را چه به زندگی نقاش گنج خانه اش می نشیند و به دنیای اسپاتاکوسی های سوریالی اش فکر می کند. و من به خودم خیره ام به درون تهی این لحظه های شلنگ اندازانه زندگی به بوم خالی غمگینم ...و لاشه ای این نقاش را میتوان از لابه لای نقاشی هایش جست از درزهای دهان های خونین وا رفته و یا سالها بعد از بوی گندابه ای که نامش را زندگی نهایم . +نوشته شده در شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۶ساعت توسطاثیره | ...

    ادامه مطلب
  • به می عمارت دل کن که در این جهان خراب برسرآن است که از خاک ما بسازد خشت (حضرت حافظ)

  • نیلوبلاگ

    مهم نیست چقدرخسته ای به خودت برس ! مهم نیست که چقدر بدی دیدی تو...به عشق ورزیدن و مهربون بودن ادامه بده ! مهم نیست که چقدر سرت شلوعه ،وعده غذاییتو سروقت بخور ! مهم نیست که چقدر حسته ای ،قبل از خواب یک ربع کتاب بخوان مهم نیست اوضاعت خوب نیست امید را از دست نده تلاش کن بخندی مهم نیست که چقدر زندگی سخته ، تو سخت تر باش ! یاشار میگه مهم ترین عضو بدن قلبه نه چشم نه دندون مهم ترین عضو زانوست باید دستت را بذاری روی زانو هات تا دوباره بلند بشی و ادامه بدهی ...میدانم اوضاع اینطوری نمی ماند لحظه هایی داشتم سخت تر از این تا لب مرگ رفتم و برگشته ام .نترسیدم. چرا حالا ؟ +نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد...

    ادامه مطلب
  • در مقام راست . با سدای سه تار ...ایرانیها در دربار عثمانی میخوانذن

  • نیلوبلاگ

    هـم قمـر هم زهـره و هـم مشتـری در آسمــان آرزومـنـدنــد و مـی خـواهـنــد ســازی بشنـونـد یار یللی دوست یللی یللی یاالله یللی دوست یار یللی دوست یللی یللی یاالله یللی دوست نالـهی عــزال و شهنــاز و سـهگـاه و هـم بیــات راسـت از نیـریــز و شـایـد از حجــازی بشنـونـد یار یللی دوست یللی یللی یاالله ...

    ادامه مطلب
  • تنهایی

  • نیلوبلاگ

    در تنهایی آنقدر فرو می روم فقط صدای نفس کشیدنم را می شنوم . صدای نفس کشیدنم . قهوه دم نزدم . صبح ها دیر از خواب بیدار می شوم . شب ها زود میخوابم . دستگاهی که روی نبضم بسته ام به من نشان میدهد دو ساعت خواب عمیق داشته ام . تنهایی غرق شدن در لحظه ای ست تو به آن می نگری . تنهایی! قهوه هم دم نزدم . موهای...

    ادامه مطلب
  • رها آزاد ساده اما ژرف بودم /همون سال ها که کم حرف بودم

  • نیلوبلاگ

    نوشته های این وبلاگ ارزش هنریو ادبی نداردبرداشت از نوشته جایز نیستعکس : منشغل :زن مطبخیمهارت ها : نقاشی روی بوم ، در و دیوار و کابینتمهارت ها :.دلبری ، دوست داشتن ، رفصیدن با خیال ،کمی سه تار ، کمی تار، کمی عقده ای ،متولد :سال مار /پیرزنبیمار: روان پریشکتاب : تولد یک اثیرهدر کتابخانه ملی ثبت شد!...

    ادامه مطلب
  • سه روز پیش چهارصد نهنگ با هم به ساحل گریختند

  • نیلوبلاگ

    سه روز پیش چهارصد نهنگ با هم به ساحل گریختند سوی مرگهیچ کسی تعجب نکرد. امید در سالهای جوانی نمیگذاشت جانِ خودم را بگیرم مثل آدمهایی که در تابلویِ نقاشیام کلیشهای وسط جادهباچمدانهاشان ایستادهاند و شک ندارند جاده را تا آخر تا آنجا که خورشیدش در حال غروب است ادامه میدهند نمیتوانستیم ادامه ندهیم. نرگس البته حوصلهی منتظر شدن نداشت. برای همین رفتو الهه هم تعدادی قرص خورد در اتافش را بست و رفت . هیچ نامه ای هم نذاشت . الهه اون روزها سال دوم رشته فلسفه بود گفتند قاطی کرد. داشتم فکر میکردم اگر امید نبود بیشتر از اینها تلفات میدادیم. بیشتر از چهار دانشجو در همون سال که دانشجو بودم . ..ای کاش آمارهای نسلکشی را جابهجا کنیم. نشد دیگر. به بزرگیِ خودشان ببخشند. البته مامورِ سرشماری مُردههایی را که راه میرو...

    ادامه مطلب
  • لحظه های خوش زندگی

  • نیلوبلاگ

    نقاشی می تواند آدم را به هر جا که دوست دارد ببرد .حس هایمان را ، لحظه ای از زندگی مان را ، خاطره های زیبایی مان را ،امید و حس های نابی که تا به حال در خود نگه داشتیم را تبدیل به نقاشی کرده ام ...تا بماندبرای همیشه ...

    ادامه مطلب