
شنبه در جنگ در ادامه، هر آنچه باید درباره «شنبه در جنگ» بدانید به همراه مهمترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. سه روز بعد از جنگ و باز شدن اداره بچه ها به تهران برگشتیم جاده خلوت بود کمتر کسی در حال برگشت بود.سه گربه خانگی مان را دارو داده بودیم و در باکس قرارداشتند لخت و شل و خوابآلو....درجه داری در ایست بازرسی باکس ها را دید پرسی...
ادامه مطلب
رفتن "پاندا"گربه دو ماهه به من فهماند که هیچ چیز متعلق به من نیست،مطلقا هیچ چیز...استیصال...و ناچاری پذیرش،وهزارتجربه ی رنج آور...رشته پیوند من به زندگی و هربار بی رحمانه پاره می شود. پاندا با برادرهاش در حیاط خانه ویلایی دوستم بدنیا آمد از اول ضعیف بود با کمک دکتردامپزشک و مراقب های ویژه سرحال شده بود می دوید اشتهای خوبی داشت سرم بهش وصل شده بود توی دستان خودم جان داد توی آسانسور داشتم به درمانگاه محل میبردم بی حال بود حرکت نمی کرد هیچ کاری نتونستم بکنم هیچ جور نمی تونم وحشت و درد و رنج استیصال رو توصیف کنم .قلبم تیکه پاره شده،دوباره ...قبل از سفرم اتفاق افتاد. بچه گربه سفیدی بود با گوش های نارنجی نور کوچکی بوددلم را گرم کرد اما کوتاه خیلی کوتاه مثل شهاب.پناهم شدو آرومم کرد و رفت، پر از ع...
ادامه مطلب
هر كس مرا همانطور كه تصور ميكردهمان بودمگاهي شبيه خورشيد گرم و درخشانگاهي مانتد ماه سرد و دور گاهي مثل آب زلال و صاف گاهي شبيه دريا خروشان گاهي شبيه باد طوفاني بخوانید...
ادامه مطلب
محبوبماین روزها تمام می شوندزودتر از آن که فکر کنیمثل تمام روزهایی کهرفته استزیبای من!این درختان شکوفه میدهندچکاوک ها آواز می خوانندجوانه ها سبز می شوندنهال ها درخت می شوندبهاری خواهد رستغم به دل قشنگ ات راه ندهمن عم تو را هم خواهم خورد....
ادامه مطلب
نماندیتا پنجره را به روی ماه باز کنیتو نیستیو دیگر فرقی نمیکندخانه ای باشد پنجره ای رو به آسمان باز شودتو رفته ای همه جا دیوار استوبهاری که برای ما خزان شدبعد از تو هر بهار...
ادامه مطلب
ای کاش بهانه های دلنشینی برای نوشتن داشتم ...چقدر بد است که شعری از عطار می خوانیو حس میکنی همین دیشب سروده شده ...پایان سال است چی بنویسم از سالی که گذشت سال پیش همین روزها انگشتم شکست وقتی اتاق عم...
ادامه مطلب
اگر چه دیر بماندم، امید برنگرفتممضی الزمان و قَلبی یَقولُ اِنک آتی...** زمان گذشت و [همچنان] قلبم میگوید تو میآیی...شعر سعدي...
ادامه مطلب
نامه به محبوبم!محبوبمتوکه نیستی پنجره ها بسته است.اصلا چراباز باشد؟درختان در خواب زمستانی خفته اند.شاخه ها بی برگ استدرخت سپیدارساکت استنمایشی از تنهایستآسمان خاکستری استاین روزها زمستانی است...
ادامه مطلب
روی استخوان های تن م اسم هایی هست گفتن ش مثل یادگاری نوشتن است زیر استخوان جمجمه ام اسمی است نباید گفته شود گوش شنوایی نیست استخوان هایم ترک برداشته است . صدای آمدنم را شنیده ای ؟ صدای رفتنم را ؟ گفتن...
ادامه مطلب
دلتنگ آسمان آبي كه مي شوم پنجره را باز مي كنم رو به آسمان ،ستاره ها، براي سكوت ماه ...ميدانم از اين پنجره فقط مي توانم گوشه اي كوچكي از آسمان را داشته باشم ...راه ديگري را بلد نيستم من از اين پنجره راضي نيستم ... +نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۶ساعت  توسطاثیره ...
ادامه مطلب
عشق باعث شد سبك بشم و بالا برم . من هر روز صدايت مي زنم ماه نسيم دريا درخت برنمي گردي هيچ كدام نام تو نيست مي ايستي محكم همان دورها و لبخند مي زني من عكس مي گيرماز ازماه ازنسيم دريا درخت از تو! در همين نزديكها +نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۶ساعت  توسطاثیره | ...
ادامه مطلب
نوشته های این وبلاگ ارزش هنری و ادبی ندارد برداشت از نوشته جایز نیست قاب خالی !جایی بعضی ها را هیچ کس پر نمی کند دوستت دارم بفهمدوستت دارم بفهمدوستت دارم بفهمای کاش بفهمی خط خطی هایم مجوزار ارشاد گرفت گفتم تا بدانی لب و دهان تبلیغ برای خمیر دندان یا دندانپزشک م نیستسالها گفتند دندانهایت زشت است ...من این دندانها را دوست دارم...
ادامه مطلب
نوشته های این وبلاگ ارزش هنری و ادبی ندارد برداشت از نوشته جایز نیست قاب خالی !جایی بعضی ها را هیچ کس پر نمی کند دوستت دارم بفهمدوستت دارم بفهمدوستت دارم بفهمای کاش بفهمی خط خطی هایم مجوزار ارشاد گرفت گفتم تا بدانی لب و دهان تبلیغ برای خمیر دندان یا دندانپزشک م نیستسالها گفتند دندانهایت زشت است ...من این دندانها را دوست دارم...
ادامه مطلب
بزرگترين شاعر جهان زني ست كه با سي و دو حرف سكوت اش را خراب نكرد و شاعري كه نقطه چين گذاشت و من اين روزها بوم را روي سه پايه مي گذارم و خودم را نقش ميزنم تو را به رنگ عشق .تو را براي قاب نمي خواهم تا به دل ديوار بسپارمً تا دلخوشي باشي بگويم و بنويسم مرد هنرمندي را باز به تكرار نقش زده ام .نه!تو را آزاد و رها مي خواهم تو هر ثانيه مرا شكل مي دهي در متن روز در سكوت پشت اين پنجره در رعشه...
ادامه مطلب
مهم نیست چقدرخسته ای به خودت برس ! مهم نیست که چقدر بدی دیدی تو...به عشق ورزیدن و مهربون بودن ادامه بده ! مهم نیست که چقدر سرت شلوعه ،وعده غذاییتو سروقت بخور ! مهم نیست که چقدر حسته ای ،قبل از خواب یک ربع کتاب بخوان مهم نیست اوضاعت خوب نیست امید را از دست نده تلاش کن بخندی مهم نیست که چقدر زندگی سخته ، تو سخت تر باش ! یاشار میگه مهم ترین عضو بدن قلبه نه چشم نه دندون مهم ترین عضو زانوست باید دستت را بذاری روی زانو هات تا دوباره بلند بشی و ادامه بدهی ...میدانم اوضاع اینطوری نمی ماند لحظه هایی داشتم سخت تر از این تا لب مرگ رفتم و برگشته ام .نترسیدم. چرا حالا ؟ +نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد...
ادامه مطلب
نوشته های این وبلاگ ارزش هنریو ادبی نداردبرداشت از نوشته جایز نیستشغل :زن مطبخیمهارت ها : نقاشی روی بوم ، در و دیوار و کابینتمهارت ها :.دلبری ، دوست داشتن ، رفصیدن با خیال ،کمی سه تار ، کمی تار، کمی عقده ای ،متولد :سال مار /پیرزنبیمار: روان پریشکتاب :...در کتابخانه ملی ثبت شد!...
ادامه مطلب
خدا را شکر صدایش را شنیده ام .تصویرش را دیده ام . خدا را شکر ...سه روز است که با هم حرف نزده ایم . ما همیشه سر چیزهای جزیی دعوایمان شده قبلا ها فکر می کردم سو تفاهم ساده است با گفتگو درست میشه همینطور هم بود اما بعد ها فهمیدیم ریشه در تربیت ،فرهنگ، نگاه ما به یک موضوع متفاوتاست. این بار چیز مهم ...
ادامه مطلب
. من با درختان سپیدار جشن گرفتم به دخترم نوشتم برای خوب زندگی کردن باید سلامتی ارامش قلب و سفر بسیار کرد. زندگی در خانه شمال تحملی نیست . ساده زیستن در روستا به من کمک میکنه تا با فرهنگ مردم آشنا بشم به مردم بومی روستا نزدیکتر باشم من در این سالها یاد گرفتم فرهنگ های مختلف را بشناسم با آدمها گفتگو ...
ادامه مطلب
از سفر شمال برگشتم .اهالی روستا بعد از برداشت محصول به ییلاق میروند در این فصل روستا خلوت تر از همیشه است . و فصل گرم سال را به ییلاق پناه می برند. من هم به روستا میروم . آدم وقتی دردش زیاد می شودد از خودش هم فرار می کند. می دانم وقتی آدم خسته می شود میرود. فرشته مرگ شبیه برادری یا شبیه فرزندی خود...
ادامه مطلب
سه روز پیش چهارصد نهنگ با هم به ساحل گریختند سوی مرگهیچ کسی تعجب نکرد. امید در سالهای جوانی نمیگذاشت جانِ خودم را بگیرم مثل آدمهایی که در تابلویِ نقاشیام کلیشهای وسط جادهباچمدانهاشان ایستادهاند و شک ندارند جاده را تا آخر تا آنجا که خورشیدش در حال غروب است ادامه میدهند نمیتوانستیم ادامه ندهیم. نرگس البته حوصلهی منتظر شدن نداشت. برای همین رفتو الهه هم تعدادی قرص خورد در اتافش را بست و رفت . هیچ نامه ای هم نذاشت . الهه اون روزها سال دوم رشته فلسفه بود گفتند قاطی کرد. داشتم فکر میکردم اگر امید نبود بیشتر از اینها تلفات میدادیم. بیشتر از چهار دانشجو در همون سال که دانشجو بودم . ..ای کاش آمارهای نسلکشی را جابهجا کنیم. نشد دیگر. به بزرگیِ خودشان ببخشند. البته مامورِ سرشماری مُردههایی را که راه میرو...
ادامه مطلب