
یک نکته از این معنی در این مقاله تلاش کردهایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «یک نکته از این معنی» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. نویسنده به هیچ کس بدهکار نیست... مجبور نیست...می تواند پشت به زمین و زمان بایستد و مدتی در سکوت بماند... هیچ اتفاقی نمی افتد... جهان همان جا سر جایش ایستاده است؛ بی هیچ تغییری... با نوشتن ا...
ادامه مطلب
نویسنده به هیچ کس بدهکار نیست... مجبور نیست...می تواند پشت به زمین و زمان بایستد و مدتی در سکوت بماند... هیچ اتفاقی نمی افتد... جهان همان جا سر جایش ایستاده است؛ بی هیچ تغییری... با نوشتن این همه کتاب، کلمه ای بر کتاب جهان افزوده نمی شود. بخوانید...
ادامه مطلب
دیروز اندکی زندگی را بو کشیدم ؛درختان پرتقال لیمو نارنگی نارنج آن گوشه ی باغ ،از داخل دوربینم تماشامی کردم روی شاخه ی چند نارنج مانده یادآور زمستانی که گذشت درختانیکه که به بار نشست . اندیشه ای شیرینی و ملاسی و ترشی هر کدام از میوه ها در دهانم مضاعف شد . و درخت انار وحشی که بارش روی شاخه پوسیده .مثل داستان ما آدم ها حقیت زندگی مانرا به ندرت تمام می کنیم و به انتها نرسیده ،خود به پایان می رسیم ...برخی بدون مرگ ثمربخش را تجربه کنند ...درست مثل انارهای وحشی ا پوسیده. روی شاخه آویزان سرنوشت نیمه در قاب دوربین زندگی ....بعضی مثل پرتقال و نارنگی و نارنج ، به کمال رسیدند .دنیا پر است از قصه های ناتمام و حادثه های عقیم مانده ی بسیاری که پابه ماه و هیجان مند در شکم روح مان دست و پا می زنند و شوق رسید...
ادامه مطلب
در ضرب المثلی ترکی مثلی هست ک ه معادل فارسی اش این است که گربه فقط تا سر کوچه می تواهد چهار نعل بتازد. و این حکایت این روزهای من است که از پشت بام بالاتر و از حیاط جلوتر نمی روم . برنامه سفری به خارج...
ادامه مطلب
محبوبماین روزها تمام می شوندزودتر از آن که فکر کنیمثل تمام روزهایی کهرفته استزیبای من!این درختان شکوفه میدهندچکاوک ها آواز می خوانندجوانه ها سبز می شوندنهال ها درخت می شوندبهاری خواهد رستغم به دل قشنگ ات راه ندهمن عم تو را هم خواهم خورد....
ادامه مطلب
میتوانست تصور هر چیزی بودن را ممکن کرد میتوان یک دکتر بود. میتوان یک مهندس یا یک شاعر یا یک زنی عشوگر وطناز بود. اما میخواست خود تصور باشد تصویری ازهر چیزی که میتوان بود تصویر زندگانیه رنجوری که نامش "نقاشی" گذاشتند +نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت توسطاثیره | ...
ادامه مطلب
در تنهایی آنقدر فرو می روم فقط صدای نفس کشیدنم را می شنوم . صدای نفس کشیدنم . قهوه دم نزدم . صبح ها دیر از خواب بیدار می شوم . شب ها زود میخوابم . دستگاهی که روی نبضم بسته ام به من نشان میدهد دو ساعت خواب عمیق داشته ام . تنهایی غرق شدن در لحظه ای ست تو به آن می نگری . تنهایی! قهوه هم دم نزدم . موهای...
ادامه مطلب
در حال و هوای تهران وبلاگ نویسی دیگر این حرف ها پیش پا افتاده شده است . همه ماجرا از وبلاگ شروع شد.زندگی ست دیگر .اندیشه هایتان را برای خودتان نگه دارید داستانهای عاشقانه یتان را برای خودتان . زنی پشت پنجره نشسته بود و ارام می نوشت در حال و هوای آن روزها گروهی هم در حال وبلاگ نویسی کهنه کارهای داستا...
ادامه مطلب
نقاشی می تواند آدم را به هر جا که دوست دارد ببرد .حس هایمان را ، لحظه ای از زندگی مان را ، خاطره های زیبایی مان را ،امید و حس های نابی که تا به حال در خود نگه داشتیم را تبدیل به نقاشی کرده ام ...تا بماندبرای همیشه ...
ادامه مطلب
شرایط دق مرگی یک اثیره چشمهایم را ببندم و یک قبر اجاره کنم . به همه بگویم من مرده ام ... دستهایم را از قبر اجاره ای بیرون بیاورم تا علف های هرز را نوازش کنم سنگ قبرم باخط زیبا نوشته شود... کسی که این جا خوابیده اثیره است. گل و گلاب یادتان نرود راستش من هر روز میمرم اما توی قبر اجاره ای نمیروم هر روز صبحانه می خورم توی ماشین پشت چراغ قرمز کتاب شعری را ورق میزنم تازه توی شب ها پر رو ترم به وبلاگ های همسایه سر میزنم . وقتی همه خوابند من هم خواب می بینم پرنده شده ام...اما توی هیچ قبری جا نمیشم . تازه بعد از این همه روز خودم را لاغر کرده ام گوشت هایم اندازه استخوا...
ادامه مطلب
برای مردن همیشه آماده ام من باید کمی بدوم و تا می توانم دیوانه باشم که من هستم. من دیشب خراب بودم و کلی گریه کردم ای کاش می شد گریه ام را برای بروزه اندوه و بی حسی در این وبلاگ بگذارم...همیشه پر از انرژی نیستم .مثل این سه روزی که گذشت!!!!!!!!!!!! گفت : دلم برای تابلوم تنگ شده .سکوت کردم گفت باید عاشق کسی یا چیزی شد که بتوان لمسش کرد سکوت کردم گفت باید به آغوشش کشید سکوت کردم گفت باید مثل تو بود و میگرن داشت و میگرن را روی بوم کشید گریه کردم! قرارمان بر بی قراری بود ؟...
ادامه مطلب
مادر دو سیگار برای جفتمان روشن کرد و گفت بشینید روی فرش ها به جهنم که کثیف شود مادر اگر میدانست تو شاعری فانوسی برایت روشن می کرد تا از پشت پنجره های بسته برایمان شعری بخوانی...من به اندازه چهل سال گریه کردم در این چند سال برای اتفاقاتی که همه باورهایم را بهم زد. به مادرم گفتم پاییز را دوست دارم که با مهر آعاز میشود لبخند زد گفت اما پاییز با شاعران مهربان نیست راست میگفت .میدانم دوباره بلند می شوم بلندی میشوی خدا بزرگتر از دردهای ماست......
ادامه مطلب
تو رفته ای ...چشم های به راه مانده ای من ...مدام به پنجره های بسته /نگاه می کند /و هر روز دلتنگ تر است...
ادامه مطلب
کجا اشتباه رفتم! فقط تو ! هنرمند بودی در خواندن ونواختن به رقص درآوردن من . قصه های زیادی از کفش هاو راههای نرفتم را فقط برای تو گفته ام.کجایی!؟! تو می تونی ساعت ها از کفش هایم حرف بزنی . پس بنویس 22:10...
ادامه مطلب
من و سیگاری روشن سینه ای پر از درد من و نبودن خیال برزخی مرگنام برزخی من و کمبود این احساس با دوپیک شراب ناب من و طبیعت و ذات زنی تنها من و نقاشی های زنگ روغن و امضای پای تابلوهام من و نبودنتو کلمه ای ا ی کا ش من !دانای بی شعور می دانم تو نیستی بر نمی گردی اما روی کاغذهای کاهی طراحی م نوشتم برزخی تابوها را شکست و برگشت...
ادامه مطلب
سوار دوچرخه شده ام دست هایم فرمان دوچرخه را چسبیده اند باد به صورتم می خورد . پا روی رکاب میزدم .خاک به چشمم می رود. ذو طرف کوچه ردیفی از درختان چنار استو برگ های زرد نارنجی قرمز سبزروی زمین ریخته .دوستم نسرین سوار دوچرخه است. نسرین و افسانه و سوسن سلام می کنند به انها نگاه می کنم و لبخند می زنم .موهای خرمایی بلندم را از پشت سر بسته ام شلوار جین پیراهنی چهارخانه کفش های کتانی چینی سفید رنگ پوشیدم . آن روزها حجاب اجباری نشده بود نوجوان بودم و در حال بلوغ. مادرم همیشه نگران است .زیر پیراهن دگمه دارم و شلوارمکتابی گذاشتم کتاب درسی نیست باید بخوانم. مادرم نب...
ادامه مطلب
آدم ها تمام نمی شوند ... آدمها نیمه شب با همه آنچه در پس ذهن تو برایت باقی گذاشته اند به تو هحوم می آورند ....
ادامه مطلب