اثیره

متن مرتبط با «اقا خانمی ک من باشم» در سایت اثیره نوشته شده است

روایت تازه از بفکر دیگران باشیم … خوب بودن را پاس بداریم

  • نیلوبلاگ

    بفکر دیگران باشیم … خوب بودن را پاس بداریم در ادامه این مطلب، مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده درباره «بفکر دیگران باشیم … خوب بودن را پاس بداریم» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. برای اهل خانه صبحانه آماده کردم اخبار را از تلویزیون میبینم تکه ای از یک بندر در دود و آتش است بفکر مجروحان بندرعباس هستم. پنجره را باز کردم آسمان شهر ابریست...

    ادامه مطلب
  • شنبه در جنگ در کانون توجه

  • نیلوبلاگ

    شنبه در جنگ در ادامه، هر آنچه باید درباره «شنبه در جنگ» بدانید به همراه مهم‌ترین جزئیات و اطلاعات تکمیلی ارائه شده است. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. سه روز بعد از جنگ و باز شدن اداره بچه ها به تهران برگشتیم جاده خلوت بود کمتر کسی در حال برگشت بود.سه گربه خانگی مان را دارو داده بودیم و در باکس قرارداشتند لخت و شل و خوابآلو....درجه داری در ایست بازرسی باکس ها را دید پرسی...

    ادامه مطلب
  • گزارشی از یک نکته از این معنی

  • نیلوبلاگ

    یک نکته از این معنی در این مقاله تلاش کرده‌ایم تمامی اطلاعات مهم مربوط به «یک نکته از این معنی» را به صورت خلاصه، دقیق و کاربردی در اختیار شما قرار دهیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. نویسنده به هیچ کس بدهکار نیست... مجبور نیست...می تواند پشت به زمین و زمان بایستد و مدتی در سکوت بماند... هیچ اتفاقی نمی افتد... جهان همان جا سر جایش ایستاده است؛ بی هیچ تغییری... با نوشتن ا...

    ادامه مطلب
  • یک نکته از این معنی

  • نیلوبلاگ

    نویسنده به هیچ کس بدهکار نیست... مجبور نیست...می تواند پشت به زمین و زمان بایستد و مدتی در سکوت بماند... هیچ اتفاقی نمی افتد... جهان همان جا سر جایش ایستاده است؛ بی هیچ تغییری... با نوشتن این همه کتاب، کلمه ای بر کتاب جهان افزوده نمی شود. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • کاتیوشا

  • نیلوبلاگ

    کاش میشد صدایش را برای شما بفرستم زنی روس که آرام آوازی را زمزمه می کندداستان دختری به نام کاتیوشا را روایت می کند که معشوقه اش در خط مقدم از خاک میهن محافظت میکند و کاتیوشا از عشقی که در سینه دارد.ترانه ای وطن پرستانه مربوط به دوران شوروی.شاخه های درختان سیب و گلابی شکوفه دادندمه به آهستگی از روی رودخانه گذشتکاتیوشااز کناره های رودخانه گذر می کرداز کناره های بلندو پرپشتتوای آواز!آوازک دوشیزهبه آن سوی خورشید درخشان برووبه سربازی که در مرزهای دوردست است برسبا درودهایی از جانب کاتیوشا بگذار تا یک دختر ساده را به یادآورد،و آوازهایش را بشنودبگذارتا از سرزمین مادری پاسداری کندهمان طور که کاتیوشا از عشقشان پاسداری می کند. بخوانید...

    ادامه مطلب
  • شمع کوچکی روشن کردم

  • نیلوبلاگ

    بی خیال از اخبار جهان ؛چهارزانو نشست کف ،اتاق کف پارک و کنار دریا ،و با دختر و پسرش شن های ساحل ،سنگ های کف باغ ، با دانه ها و مهره ها و آجرهای بازی،چیزهایی درست کرده همراه بچه هایش، تا خرابش کنند.جهان شان را زیبا نشان دهد تا شبیه جهان خودش تکرار نشود.به بچه هاش گفت نترسید .ما اقلیت که به برکت نان و آینه و باران ایمان داریم تنها نخواهیم ماند همیشه به بچه هایش آموخت .... خوشحالی بچه ها برایش همه چیز بود .از خانه شروع کرد هر چه وقت داشت،هر چه سرمایه داشت،هرچه انرژی داشت صرف بچه هاش کرد چون میخواست جهان جای بهتری باشد .کتاب خرید،خمیربازی ،کاغذو مداد رنگی ،ماژیک،آبرنگ، موزه ها برد، کوه برد،مسافرت برد،جادوی ریاضی را یادشان داد،عاشق کلمات الفبا کرد،معجزه الفبا، اجازه داد تا شبیه خودشان شوند،شبیه و...

    ادامه مطلب
  • من

  • نیلوبلاگ

    امروز در عکست دقت کردم و فهمیدم با شانه هایت گریه را آغاز کردی . صورتم را چرخاندم تا خجالت زده نشویی اما تو که اینجا نبودی؟در معاشرت با آدمها بارها صورتم را چرخانده ام. تا غم را در چشمانم  نبینند این بارهم همینطور ...در عکس زنی است. نشسته بر روی مبل نیمه استیل به رنگ . کرم طلایی تجملی انگار از سفری. دور میایید رفیقی «خون چکان»زنی که نتوانسته با قسمتی از زندگیش کنار بیایید طی حادثه ای روح و روانش را گم کرده در عکس به چشمان زن نگاه می کنم هراس و اندوهی پنهان در پشت چشمها و کلماتش دارد . من از نگاهش. در عکس. میفهمم و دقت کردم و فهمیدم او هر روز با شانه هایش گریه کرده است .  بخوانید...

    ادامه مطلب
  • خرد و محبت و عصر کرونا

  • نیلوبلاگ

    از خودم پرسیدم :تو با بیماری سختت چه می کنی؟آن. دوره. هراس را خوب می شناسم چون از سر گذراندم و خدا را شکر پشت سرگذاشتمش،گرچه هنوز مراقبت می کنم  اما آن صبح بیداری های سه صبح و درد کف پاهام و هراس و وحشتی وصف ناپذیر هیچ واژه و کلامی و هیچ استدلالی حریفش نمی شود،هیچ چیز غیر از مسکن و دراز کشیدن در تاریکی  روز، یا حمام آب داغ حریفش نمی شود.گاهی فکر می کنم آیا بیماری باعث شد دگرگون بشوم یا خردمند تر؟به دوران طلایی پا گذاشتم یا به احساساتم نزدیکتر شده ام؟ام انگار انسان بهتری شدم گوش هایم تیزترشدند چشمانم با دقت تر می بیند و بیماری بهم. نگفته بود عاشق تر شده ام حتی خوابش را هم. نمی دیدم جزییات خصوصی زندگی ام را به درمانگرم بگوییم و یا به خانم دکتر زنان که در کلاس نقاشی دید...

    ادامه مطلب
  • اردیبهشت نزدیک است

  • نیلوبلاگ

    محبوبماین روزها تمام می شوندزودتر از آن که فکر کنیمثل تمام روزهایی کهرفته استزیبای من!این درختان شکوفه میدهندچکاوک ها آواز می خوانندجوانه ها سبز می شوندنهال ها درخت می شوندبهاری خواهد رستغم به دل قشنگ ات راه ندهمن عم تو را هم خواهم خورد....

    ادامه مطلب
  • برای دوستی که با بهار آمد با بهار رفت....بهاری بود

  • نیلوبلاگ

    نماندیتا پنجره را به روی ماه باز کنیتو نیستیو دیگر فرقی نمیکندخانه ای باشد پنجره ای رو به آسمان باز شودتو رفته ای همه جا دیوار استوبهاری که برای ما خزان شدبعد از تو هر بهار...

    ادامه مطلب
  • کوتاه

  • نیلوبلاگ

    تو که حرف می زنیگوش می دهم به دهانتتمام زخم هایم باز می شود..............دیشب هم گریه کردم کی باور می کند مثل روزهای کودکی گریه کردم.......

    ادامه مطلب
  • دکتر علیرضا آیت اللهی

  • نیلوبلاگ

    چهارم اسفند گذشت هر سال در روز قبل ساعت های شب برای استاد پیام تبریک می فرستادم ایشان هم بعد از دیدن پیام برای خواهر نادیده اش با قلمی زیبا و دلنشین پیام سپاسگزاری می نوشت ....باورم نمی شود...رفتن دو...

    ادامه مطلب
  • مناجات نامه

  • نیلوبلاگ

    ما را سر راه هم گذاشت تا دست هایمان بوی دعاهای اجابت شده بگیرد..............مرا در راهی قرار داد تا لبخند تو را مهمان شوم..................ای کاش د وست زنده بود پاییز را قدم می زد...................قرار بودترس ها . جهل ها را از خود دور کنیم...................می دانم صدای قدم هایی را می شنوی تردیدهایم ...تنهاییم نمی گذاری......

    ادامه مطلب
  • کتاب دومم در نشر چشمه چاپ می شود.

  • نیلوبلاگ

    گفته بود:من بدون تو نمی تونم باشم!.تاریخ و زمان و ساعت ی را که نوشته بود را هم داشتسندمکتوبواقعیبرای جمع آوری کتاب دومش مشعول بود گاهی هم به نوشته های دوست سر می زد .نوشته هایی که آرشیو شدند...هر وقت دلش تنگ می شد نوشته ها را مرور می کرد که دوست از خودش نوشته بود......

    ادامه مطلب
  • نمی توانم سکوت ماه را تاب بیاورم

  • نیلوبلاگ

    چگونه برای چشم هایت شعر بخوانمچگونه سیمای خسته ات را تاب بیاورمباید دست هایت را بگیرمبرایت از سکوت ماه بگویماز جلگه های دست نخوردهو آهوانی که هیچ گاهمعنای ترس را تجربهنکردندنمی توانمماه رادست آسمان رها کنم...

    ادامه مطلب
  • اگر ننویسم پس چه کار کنم ؟

  • نیلوبلاگ

    قطاری که اولین بار به ایستگاه آمد تو را با خود آورد همین ایستگاه بود من در همین ایستگاه عاشق شدم اولین ایستگاه اولین بوسه...

    ادامه مطلب
  • اتفاقات خوب در راه است !

  • نیلوبلاگ

    اثیره زن اردی بهشت 1344متولد تهران حیابان امیریه -منیریه از مادر و پدری مهاجر قفقازی/باکوییتحصیلات دانشگاهی : مدیریت صنعتی مهارت : نقاشی ، آشپزی ، زندگی کردن کودک بودن ، عاشق بودن ، .....من زیبا هستم .من خود شیفته هستم من خودم را دوست دارم Let's block ads! بخوانید...

    ادامه مطلب
  • ذکر

  • نیلوبلاگ

    گفت تو به این کلمات عربی باور داری و من خواندم أَمَّن يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ إِذَا دَعَاهُ وَ يَكْشِفُ السُّوءَ (نمل ۶۲ ) وَ إِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُواْ لِي وَ لْيُؤْمِنُواْ بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ (بقرة ۱۸۶) وَ لِلَّهِ الأسماء الحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا( أعراف ۱۸۰) و من هر روز دعای توسل خواندم و ایه های شریف را ...من باور دارم معجزه در راه است. تسبیح را از کربلا آورده بود و من هر روز ذکر می خواندم +نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۶ساعت&nbsp توسطاثیره | ...

    ادامه مطلب
  • من زني هستم آزاد در فطرتم حيا نهاده شده

  • نیلوبلاگ

    امامزاده ای در ده ونک . دوربین را درآورداز آینه کاری توی امامزاده عکس گرفت اثيره هزار تکه شده بود توی آینه ها.... آقای مهندس ی خانومی اومده برای زیارت میخواد بره امامزاده من گفتم از شما اجاره بگیرم . مهندس برمی گرده به زن نگاه می کند راه را برای زن باز می کند و میگه خانم امامزاده در حال مرمت است بفرمایید. زن در امامزاده احساس امنیت و آرامش دارد. امامزاده حلوت است رنگها را بست به دستش . این جایزه زن بود که امروز نه اشکی ریخت، نه سیگاری گیراند،نه دودی بلعید. دل تنگ بود سلامی فرستاد. چشمهایش خندید. جواب سلام ش رسید ...کفشهایش را با همان دستی گرفت که چهار بند رنگی پیچیده بود دور مچش. کفشهایش را درآورد."حالا داشت نذر میکرد این بار که بیاید به او بگوید دیوانه من عاشق پيامبر و باران م ....

    ادامه مطلب
  • من حالم خوب است

  • نیلوبلاگ

    چه بیهوده داغ ...چه بی قرار به قتل واژه ها نشسته ام . ............... من اگر بمیرم دلم فقط برای تو تنگ می شود. ................... اگر روزی مردم به رسم اجدادم در مراسم برایم شراب بیاروید و تمام مردان عاشقم را یک دو جام ....................

    ادامه مطلب