اثیره

متن مرتبط با «نمیدانم پس ازمرگم چه» در سایت اثیره نوشته شده است

آنچه باید درباره رودسر بدانید

  • نیلوبلاگ

    رودسر موضوع «رودسر» در روزهای اخیر مورد توجه قرار گرفته است. در این گزارش، جدیدترین اطلاعات و جزئیات منتشر شده را بررسی می‌کنیم. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. ناگزیر شدیم به شمال بیایم. آیدا ،دخترم و خواهرهارم، اصرار داشتند .من نباید در استرس باشم .پارسا هم امتحاناتش یک هفته و سپس یک ماه عقب افتاد ، ناگزیر شد یم راه ۴ ساعته را ۱۲ ساعت در راه باشیم . خواهرها نگران بودند ا...

    ادامه مطلب
  • آخرین چهارشنبه

  • نیلوبلاگ

    ای کاش بهانه های دلنشینی برای نوشتن داشتم ...چقدر بد است که شعری از عطار می خوانیو حس میکنی همین دیشب سروده شده ...پایان سال است چی بنویسم از سالی که گذشت سال پیش همین روزها انگشتم شکست وقتی اتاق عم...

    ادامه مطلب
  • اگر ننویسم پس چه کار کنم ؟

  • نیلوبلاگ

    قطاری که اولین بار به ایستگاه آمد تو را با خود آورد همین ایستگاه بود من در همین ایستگاه عاشق شدم اولین ایستگاه اولین بوسه...

    ادامه مطلب
  • دوستی مان کوتاه بود اما چه خوب بود

  • نیلوبلاگ

    نوشته های این وبلاگ ارزش هنری و ادبی ندارد برداشت از نوشته جایز نیست قاب خالی !جایی بعضی ها را هیچ کس پر نمی کند دوستت دارم بفهمدوستت دارم بفهمدوستت دارم بفهمای کاش بفهمی ...

    ادامه مطلب
  • سه روز پیش چهارصد نهنگ با هم به ساحل گریختند

  • نیلوبلاگ

    سه روز پیش چهارصد نهنگ با هم به ساحل گریختند سوی مرگهیچ کسی تعجب نکرد. امید در سالهای جوانی نمیگذاشت جانِ خودم را بگیرم مثل آدمهایی که در تابلویِ نقاشیام کلیشهای وسط جادهباچمدانهاشان ایستادهاند و شک ندارند جاده را تا آخر تا آنجا که خورشیدش در حال غروب است ادامه میدهند نمیتوانستیم ادامه ندهیم. نرگس البته حوصلهی منتظر شدن نداشت. برای همین رفتو الهه هم تعدادی قرص خورد در اتافش را بست و رفت . هیچ نامه ای هم نذاشت . الهه اون روزها سال دوم رشته فلسفه بود گفتند قاطی کرد. داشتم فکر میکردم اگر امید نبود بیشتر از اینها تلفات میدادیم. بیشتر از چهار دانشجو در همون سال که دانشجو بودم . ..ای کاش آمارهای نسلکشی را جابهجا کنیم. نشد دیگر. به بزرگیِ خودشان ببخشند. البته مامورِ سرشماری مُردههایی را که راه میرو...

    ادامه مطلب
  • مرد بارانی (نمیدانم از کیست )

  • نیلوبلاگ

    یازده ساله بودم دلم عروسکی میخواست با موهای قهوه ای پشت ویترین بود موهایش را دو تا خرگوشی بسته بود همش اندازه کف دستم بود مردی که بارانی به تن داشت آن را برایم خرید مرد بارانی را به جای تو گرفتم من حسادت می کنم برای این است که روی تمام عابران می باری حتی از لایه یقه ی آنها سُر می خوردی روی گردن موها وسینه ها و بازوها رانها حتی به چشم خود می بینم دست کسی را گرفته ای و چکه می کنی از تن پاره پاره ی چتری...

    ادامه مطلب
  • چه سخت است ساده زندگی کردن و ساده فکر کردن.