اگر هی از پیِ چیزهایی بدوی که میخواهیشان، از دستت فرار میکنند، هی تو میدوی و هی آنها، هی تو میدوی هی آنها، آنقدر که یکجا بلأخره کم میآوری، میبُری، دست میکشی ازشان، دیگر برایت مهم نیستند، آنوقت است که یکییکی پیدایشان میشود، از نفس که افتادی میآیند، فضولیشان گُل میکند که چرا از پیشان نمیروی دیگر، نزدیکت میشوند، آنقدر نزدیک که توی مشتت باشند، جوری که راحت بدستشان بیاوری، چه فایدهدارد اما، دیگر به دردت نمیخورند، آن موقع که میخواستیشان نبودند، حالا که نمیخواهیشان آمدهاند.
بریده ای از رمان (کُشتن) علی فاطمی/نشرثالث
برچسب:
نویسنده: سینا رستمی
تاريخ: پنجشنبه
17 اسفند
1396 ساعت: 16:01