قاصدک ها را دوست دارم . لابلای درخت پرتقال میوه ای بود به شکل کیوی عجیب بود .وقتی پرتقال می چیدم اون میوه عجیب را هم چیدم اما اون از پرتقال ها جدا کردم روی صندلی پشت در ظرفی گذاشتم تا در راه از باغبان بپرسم این میوه چیست . تا تهران همراهم بود .چند روزی روی صندلی موند. یک روز دیدم صندلی پشت و تمام زیر صندلی پر از قاصدک شده ...همه را جمع کردم توی یک ظرف بلوری و گذاشتم توی آشپزخانه . یادش بخیر قاصدک دیدن و گرفتن لذت بخش بود قاصدک ها خوش خبر بودند...هر روز یکی از قاصدک ها را برمیدارم در گوش شان می خوانم خوش خبر باشید فوت می کنم بعد از طبقه ششم تراس اون رها می کنم ...تا بدست تو برسد.وقتی کوچیک بودم گرفتن و آرزو کردن قاصدک ها آدابی داشت ...همیشه کسی بود که براش آرزو کنیم خواهری در آلمان . دوستی در هند و حالا...
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۶ساعت   توسط اثیره
|
برچسب:
نویسنده: سینا رستمی
تاريخ: دوشنبه
1 آبان
1396 ساعت: 0:27