صبح خوبی را شروع نکردم . صورتم پف کرده از بس گریه کردم. با پای برهنه به باغ رفتم. دامن بلند چین داری را پوشیده ام با تاپی به همان رنگ .خلخال هایم را به پا بسته ام .زیر درخت گیلاس نشستم روی زمین زیر سایه درخت ...کسی در باع نیست تنهام . مردها در باع همسایه جمع شدند. صدایشان میاید. به صدای گنجشک ها گوش میدهم و صدای برگ های پهن سپیدار، هوا شرجی ست . هدهدی روی درخت نشسته گاهی کنارم راه میرود . زیر درخت البالو دراز می کشم روی سنگ ها ریز باغ ...میز صبحانه هنوز وسط حیاط زیر الاچیق آماده است . صبحانه نخوردم . نمی خورم . اول صبح نوشابه خوردم با معده خالی بامعده خالی که نباید نوشید ...گوشی موبایلم را برمی دارم و شروع می کنم همه دوستان مجازی را اسم و شماره شون را پاک می کنم .و به خودم میگم:{(خلاص شدی. اذیتم می کردند) ...زمزمه می کنم ...باید مدام به جای افزودن بکاهیم.
برچسب:
نویسنده: سینا رستمی