خودم را در آینه می دیدم . در آینه ای چهارده سالگی ام . لاعر ، بلند بالا،همان چشم ها بود در صورتی با پوستی سفید گونه های برافروخته لب های گلی .لب های اماده بوسیدن . تعطیلات تابستان کلاس آموزشی و استاد نقاش که دچار جنون بود. از من خواست جلو آینه به چشمام نگاه کنم . نگاه کردن ! تا حالا حتی یکبارهم اینطور به چشمام نگاه نکرده بودم . توی همین نگاه کردن به فرم لب هام دقت کردم .مثل دهان ماهی باز بود انگار برای نفس کشیدن راه دیگری نداشتم . تازه همان روزها بود که فهمیدم بدن زیبایی دارم اندام .دست پا گردن لاله گوشه هایم را دوست داشتم رنگ چشمانم مورثی بود. از دخترها فقط من رنگ چشمان مادربزرگ را به ارث برده بودم.همان سال کلاس آموزش نقاشی را شروع کردم استاد مرد مجنون بود . شیفته کارش بود. من اون روزها فقط بوی رنگ روغن را دوست داشتم . شاید اگر نقاش نمی شدم . یک نقاش ساختمان خوبی میشدم . یک روز تمام دیوار اتاق م را زرد رنگ زدم .مادرم عصبانی شد...سالها بعد کابیت آشپزخانه را رنگ زدم . اینطور بود که نقاش شدم .
برچسب:
نویسنده: سینا رستمی