خرید بک لینک
بنظرش من زنی بلند بالا با دسته گلی بودم تا مرد برایم شعری بخواند:" ای زیبای آسمانی ام"

- با هم ناهار بخوریم ؟

گفتم چه زود پیشنهاد می دهید

بازی در دنیای وبلاگ با آشنا شدن و لبخند زدن شروع می شود لبخند میزنید لبخند میزنند دعوتتان می کنند برای ناهار .

فرداا ساعت 11

قرار است به همه که لبخند میزنی باید دعوتشان را هم قبول کنیم ؟

بهش میگم . دلیل بیاورید .میگه هر دو ساکن یک شهر هستیم برای دیدنان ریشم را می زنم ادکلن میزنم انگیزه می گیرم

لابد بعد جواب بله شنیدن مثل جوانها دستی روی گونه هایش می کشد

نمی دانستم چه لباسی بپوشم و چه کفشی...آن روز غذا پختم . به آتلیه نقاشی رفتم تلفونی به همسرم گفتم دوستی را از دنیای مجازی خواهم دید..پشت خط ارام به صدایم گوش می دهد مکث می کند طولانی می شود. می گوید این کار را نکن .اونها تو را نمی فهمند...

قهوه وچای کیک صندلی های کافه همه و همه حاشیه است خم می شود به پیام هایش روی گوشی موبایل نگاه می کند و تمام مدت به لباسهایم کفش و جوراب و شال و مانتوی که جلویش باز است بالاخره با دفت زیاد متوجه می شود جوراب شلواری ضحیمی پوشیده ام .باز هم به گوشی موبایلش نگاه می کند . بوی خیانت میدهدا. خیانت! با شهامت است دارد فکر می ک ند دستم را بگیرد و حرف های عاشقانه بزند سوار ماشین کهنه ام شده ام..اولین دیدار است نباید با ماشین مدل بالایم بروم این ها نکته هایست که همسرم بارها و بارها سفارش کرده است اصلا پشیمان است که اجازه داده وبلاگ نویسی کنم . لبخندی میزنم . ماشین کهنه ام را سوار می شوم . چند خط تلفون دارد و می گوید هر ساعتی خواستی به این شماره ام زنگ بزنید.

توی ماشین نشسته ام جلو محتمع ساختمان در شهرک محل زندگی نو کیسه ها و زنان و مردان مرفه ... دوست ندارم وارد پارکینک خانه بشوم . از تلفن های همراه بیزارم از مردان و زنان پشت وبلاگ ها بیزارم از مردان و زنانی که با هزاران درد و نقص عضو مشکلات روحی و روانی کنجار میروند بیزارم از مردمی که از دنیای واقعی واهمه دارند بیزارم...

همسرم کنجکاو نگاهم می کند چیزی نمی گوید آرام نشسته اما میدانم در دلش غوغا...

+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد ۱۳۹۶ساعت توسط اثیره |

برچسب: نویسنده: سینا رستمی تاريخ: پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت: 1:27

صفحه بندی