
یک: نقاشی دارم . روی دیوار اتاق خوابم زدم . درست جایی که توی چشم باشد به دیوار با میخ زدم. .نقاشی یک دختر است که به طرز دلفریبی دراز کشیده است زنی دلفریب در ملافه ها قرمز رنگ .زن غمگینی است که دلم برایش می سوزد. شبها، 2 نیمه شب به بعد، یعنی درست همان وقتهایی که من خودم هم دقیقا نمی دانم خوابم یا بیدار، از تابلوی نقاشی بیرون می آید و در آشپزخانه راه می رود. بخدا. مدام در آشپزخانه راه می رود و دست آخر جوریکه من بیدار نشوم ظرفهایم را می شوید. بعد می آید بالای سرم آوازی را زمزمه می کند. آوازش که تمام شد، قدم زنان، باحالتی که من عاشقش هستم قدم می زند و به نقاشی بر می گردد. من همه اینها را می بینم. بخدا. حق دارد در تاریکی از بوم جدا بشود در اتاق ها راه برود... بهش حق میدهم شب ها در تاریکی از تابلو...
ادامه مطلب