
رفتن "پاندا"گربه دو ماهه به من فهماند که هیچ چیز متعلق به من نیست،مطلقا هیچ چیز...استیصال...و ناچاری پذیرش،وهزارتجربه ی رنج آور...رشته پیوند من به زندگی و هربار بی رحمانه پاره می شود. پاندا با برادرهاش در حیاط خانه ویلایی دوستم بدنیا آمد از اول ضعیف بود با کمک دکتردامپزشک و مراقب های ویژه سرحال شده بود می دوید اشتهای خوبی داشت سرم بهش وصل شده بود توی دستان خودم جان داد توی آسانسور داشتم به درمانگاه محل میبردم بی حال بود حرکت نمی کرد هیچ کاری نتونستم بکنم هیچ جور نمی تونم وحشت و درد و رنج استیصال رو توصیف کنم .قلبم تیکه پاره شده،دوباره ...قبل از سفرم اتفاق افتاد. بچه گربه سفیدی بود با گوش های نارنجی نور کوچکی بوددلم را گرم کرد اما کوتاه خیلی کوتاه مثل شهاب.پناهم شدو آرومم کرد و رفت، پر از ع...
ادامه مطلب